تبليغاتX
جینگــول و تنهاییاش

جینگــول و تنهاییاش

انـگار هیچی سر جـــای خودش نیس

16

  تا حالا شده باشي ولي انگار نيستي؟
 تا حالا شده تو همين برهه از زندگيت ، نخواي ادامه بدي ولي از مُردن هم عينهو سَگ بترسي؟
تا حالا شده دلت براي يكي كه خيلي زود از دست داديش تنگ بشه و بخواي كه برگرده ولي مطمئن باشي كه برگشتي دركار نيس؟
 تا حالا شده دور و برت يه عالمه آدم بلولَن اما احساس كني كه تنهايي؟
تا حالا شده ديگه نتوني جيغ بكشي؟ بغض كني؟ گريه كني؟ از ترسه اينكه كسي بفهمه؟
تا حالا شده به آينده ت فكر كني اما مطمئن باشي كه تاريكه؟
تا حالا شده حس كني كه خيلي پَستي اما دلت برا خودت بسوزه؟
تا حالا شده به جرمه گناهه نكرده مجازات بشي؟
 تا حالا شده از زمين و آسمون برات بباره ؟ ولي نتوني به كسي اعتراض كني؟
تا حالا شده بخواي نّفس بكشي اما نتوني؟
تا حالا شده وسطه يه خيابونه شلوغ چشات ببندي و بدونه توجه به ديگرون به راهت ادامه بدي؟
تا حالا شده چن وقت فكركني طرفِت خيلي خوبه، ولي وقتي بدست بياريش بفهمي كه اونم ...... ؟
تا حالا شده تا مشكل برات پيش مياد هي خدا رو صدا كني و وقتي خَرت از پُل گذشت انگار نه انگار؟


+ ببين بالاسري! من آدمه كثيفي ام قبول! نامردم قبول! اما قَسَمت ميدم كاري كني كه همه ي اين حرفا خواب بوده باشه !
 اگه اين شكلي نشه جينگول . مهسا. جينگولك . تنهايي. شيطنت ها . درد و دلا . بدبختي ها و دعاها. داد زدنا. جيغا. ساده گيا......... همه چيز تموم ميشه
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 9:56  توسط مهسایی  | 

15

مثله کبریت کشیدن در باد

من به معجزه ی عشق ایمان دارم!

می کشم آخرین دانه ی کبریت را در باد!                                         

                                                                                                   هر چه بادا باد!

 

* تف به ذاته پدره بد ذاته عشق! بابا نمیخوام کبریت بکشم زوره؟ نمیخوام عاشق شم عوضی!

نمیخوام ! نمیتونم! نمیشه!

 انقدر حرفشو ننداز. سره یه موضوعه الکی رو مخم اسکیت نکن!

یه درصد بفهم ! نمی فهمی نه؟

 پس واستا و خوب نیگا کن آب شدنه ذره ذره ی مسا رو باشه؟ یادت باشه خودت خواستیا!

(شاید مخاطباي اين * چن نفر باشن، خودمم گيج شدم... )

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:42  توسط مهسایی  | 

14

 بهم میگه من همیشه به نفعت حرف میزنم!

خوبه ! خیلی خوب!

اما نمیدونم چرا یه هفته یه بار یادش می افته و میگه و میگه و میگه ...........

ته تهش هم که حرفای من اصن تو گوشش نمیره و دعوا و ........

منم همیشه خستگیامو بهونه میکنم و میگیرم میخوابم!

آخه کیو دیدی ساعت ۸ شب بخوابه؟؟؟؟؟؟

هی بالاسری!

 تا چن وقت پیش دلم براش میسوخت .... اما حالا که همش باید حرفشو هرجایی بشنوم.خواهشاْ شره این بلای آسمونی رو از سر منه بدبخت کم کن! همیشه یکیو که نمیخای عینهو سیریش میچسبه بهت ... اما خدا نکنه یه نفرو با جون و دل بخوای! انقدر سنگ میندازی جلو پای آدم که از هر چی خواستنه می بُریم!!! رسمش نیستا!

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 9:15  توسط مهسایی 

13

* کاش میشد واسه یه بارم که شده می تونستیم باهم حرف بزنیم تا سوء تفاهما برطرف شه!

* آره بخند... تو هم مث بقیه فکر کن من خولم! ولی اینجوری نیست...

نزدیکای ظهره این اس ام اسا برای دختر میاد! انقدر کار رو سره دختر ریخته که وقت نمیکنه بخونه!

غروب شده! تو تاکسی! اون بیرون هم نمه بارون میزنه به شیشه ی ماشین! یاده اس ام اسا میفته!

میخونتشون! یه قطره ی اشک سرازیر میشه! اون دختره تقص داره گریه میکنه؟ پاکش میکنه که راننده

متوجه نشه! بعده چن ماه بی محلی میگه بذا جوابشو بدم!

** انقدر امروز کار داشتم که یادم رفت اس ام اساتو بخونم! فکر میکردم مث همیشه ان! اما خوندمو اشکم در اومد ! چته تو پسر؟ نمیخوام از دستم شاکی باشی! یادت باشه همیشه ما تصمیم نمی گیریم! زمونه س که جای ما ...

منطقت کجاس پس آخه؟ نمیتونم جز داداش چیزی بگم بهت... بذار حرمتا حفظ شه!

* خب منم همینو میگم دیگه دختر! نمیخام یه طرفه قضاوت کنی!  من قصده اذیت کردنتو ندارم. به قسمت و پیشونی نوشتم خیلی اعتقاد دارم! این اس ام اس دادنا هم خداییش دسته خودم نیست.

دختر از تاكسي پياده ميشه! بارونه لعنتي شديد شده و بغضه دختر شديد تر! انقدر دستاش يخ زده كه ديگه نميتونه اس ام اس بده! زنگ ميزنه! اما پسر نميتونه حرف بزنه! ميگه بذار همه چيو اس ام اسي بهت بگم!

دختر جوابي نميده....... خستگي نميذاره كه ديگه به پسر فكر بكنه ! خوابش مي بره....

*دوس دارم همه چيو رك بهت بگم! روم سياس تو اين مدت خيلي دختر بازي كردم اما به قرآن يه لحظه هم كاره زشتي انجام ندادم و به هيچ دختري فكره بدي نكردم!

* نميدونم دربارم چي فكر ميكني ولي به قرآن نه هوس بازم نه دروغگو. از وقتيكه حرفه تو پيش اومده خيلي عوض شدم! برا يه بارم كه شده چن دقيقه به من منطقي فكر كن!

* بهم فرصت بده! من فرصت واسه پيشرفت زياد دارم! به خدا تنبل نيستم! هيچ كاريم عار نميدونم! چن دوست دارم كه پيشرفت كنم !

* نميدونم ملاكاي زندگيت چيه و چه هدفي داري! ولي ميخام بدونم... دوس دارم بهت فكر كنم! يعني خيلي وقته كه تو تنهاييام بهت فكر ميكنم! درسته كه از بچه گي با هم بزرگ شديم اما به نظرم نميتونه دليله خوبي باشه براي حرفات..........

* تو دختره خوبي اي! اينم بدون كه دوست داشتنام و حرفام به خاطره موقعيتت و چيزايي كه داري نيس! به خاطره خودته...... هرچي كه داري ماله خودته!

* بهت حق ميدم! تصميم درباره ي من خيلي سخته! شايد آس و پاسم اما سربازيو دانشگا هم حله...... اگه تو بخواي!

* ...........................

صبح شده ! دختر از خواب بيدار ميشه و ميخونه و ميخونه! اما آخه! مگه اين حرفا رو جوابش تأثير داره!

دختر يه درصدم نميتونه به پسر فكر كنه ! آخه ..........

جواب اين آخه رو كي ميده ؟ دختر تو تنهايياش به هيچكس فكر نميكنه! چون كه..........

دختر دلش ميخواد دل نشكونه اما دله خودش چي ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 12:3  توسط مهسایی  | 

12

  با اين قالبه جديد برگشتم دوباره به دنياي كودكيم !!!! 

اين كودكه درونم بد مدل داره رو مخم حركت ميزنه دوباره! خيلي پدر سوخته شده ! 

شيطنتامو دوست دارم! خيلي !

دلم میخاد دوباره بال درآرم و بپرم! دلم میخاد به همه ی غما بگم که بیدی نیستم که با این بادا بلرزم!

دلم میخاد به بالاسری بگم که مرامتو عشقه! میدونم که هوامو داری!

خدایا مرسی ... اگه نمیشد خیلی بد میشدا...

میخام بنویسم ........ میخام بازم پررنگ شم ! هم اینجا هم اون بیرون .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 14:46  توسط مهسایی 

11

 آخ که چقدر بی احساس بودن لذت بخشه !!!

بابا یه کمم بذا به خودم برسم ! دلم برای اون مهسای شیطون تنگ شده !

دلم ؟؟؟ آره ... انگار یه چیزایی ازش باقی مونده ...

یه نیگا به این دورو وریات بکن ! یه جووری وانمود میکنن که خیلی خوشبختن و غمی ندارن

اما یه کم که بری تو زندگیشون می بینی کوه غمن !  (استعاره از مشکلات بسیار)

نتیجه : خودمو عشقه که نمیتونم شادی و غمامو از کسی پنهون کنم !!!

بذارین یه کم به خودم و دلم برسم باشه ؟ قول میدم مغرور نشم ...

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 10:24  توسط مهسایی  | 

10

یادت می آید آن روز را؟
گفتی: چشمانت زیباست.
گفتم: نه!
گفتی: نگاهت گیراست.
گفتم:نه!
گفتی :دوستت دارم.
گفتم:نه!
گفتی:قلبت مهربان است.
گفتم:نه!
گفتی:آینده با تو زیباست.
گفتم:نه!
گفتی:تو گنجی،با ارزش و دست نیافتنی.
گفتم:نه!
گفتی،گفتی،گفتی،
تا...
رؤیای ساختم
از بودنت،
از داشتنت،
از عشقت،
تا عاشق شدم.
عاشق تو،
صدایت،نگاهت،
محبتت،حضورت.
دلبسته شدم و دیوانه.


یادت می آید آن روز را؟
رفتی،بی آنکه فکر لحظه های بی تو بودنم باشی.
صدایت کردم.
گفنم:چشمانت را دوست دارم.
گفتی:نه!
گفتم: نگاهت را دوست دارم.
گفتی:نه!
گفتم:حضورت ر ا دوست دارم.
گفتی:نه!
گفتم:آینده با توزیباست.
گفتی:نه!
گفتم چرا؟
گفتی :گذشت!
گفتم:چه؟
گفتی:احساس بود،گذرا و رفتنی!
و من شکستم،
فرو ریختم،
یعنی تمام؟
و اکنون،
سالهاست که من مانده ام،به پای تو و عشق تو.
شاید که بیایی.
و سالهاست که تو،تنها دلیل این بودنی.
و چه صبورانه،
هنوز هم انتظارت را میکشم!
انتظاری بی نتیجه و بدون انتها.
و عاقبت؟
این منم که بازنده این قمارم،
و این تویی که برنده این بازی ناتمامی...
وشاید همین کافی باشد...!

+ گهی پشت بر زین... گهی زین به پشت

+ همیشه برنده بودن قشنگ نیس! میاین ببازیم؟؟؟

+ میگن اول سالی شُگون نداره ... اما به کسی نگینا !!! (جیییییییییییییییییییییییغ )

+ نوشته شده در  شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 11:26  توسط مهسایی  | 

9

 تو ويترينه زندگي به عروسكي نيگا نكن كه مال تو نيس

چون اون فقط وسوسه ت ميكنه كه اوني رو كه داري از دست بدي!!!

 فک کنم اسمش خیانت باشه نه  ؟؟ 

 آخ که چقدر این عروسکای رنگی حالمو به هم میزنن!

از بچه گی از عروسک بازی بدم می اومد!

 انگار میدونستم که نمی مونن برام! شاید منم یکی از اون عروسکا باشم که با بقیه بد تا می کنن و ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 11:10  توسط مهسایی  | 

8

داد زد كه چرا خشك شدي؟

قبل از اينكه فرصت كنم بگم كه سرمو نذاشته بودي ...

رفت سراغه يه خودكاره ديگه!!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 15:38  توسط مهسایی 

7

باز يه مشكل پيدا كردم اومدم سراغت... روم خيلي زياده بالاسري ميدونم
ولي به جون مسا من آدم گ ه ي نيستم! قبول كه يه وقتايي بد ميشم
اما ... من يه مدل ديگه ميخامت ! مي فهمي ؟
به چن نفر بگم براي اين مشكل دعام كنن؟
چقدر به مامان بگم نذر كنه؟
پس خودم چي؟ چرا يه تكوني نميخورم؟
تو ميدوني چمه؟ بهم بفهمون كه هنوزم مث قبل هوامو داري! بيدارم كن
يه وقتايي كه اصن ازت توقع نداشتم دستمو گرفتي و بلندم كردي
اما اينبار ازت ميخام! خودم اومدم سراغت!
ميترسم قول بدم كه آدم بشم اما بازم مث قبل ... خدايي ، بگو كه هوامو داري
هنوزم دلم كوچيكه! با يه تلنگر له ميشه ها

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 10:5  توسط مهسایی  | 

6

كاشكي يه روزي يه جايي يه آهي منو يادش بياره باز دوباره

ديشب يهويي افتاد تو دلم كه حاله يه دوست قديمي رو بپرسم. من يه وقتايي خيلي بد ميشم! نامرد! سنگ دل! بهش اس زدم منو ميشناسي؟ گفت آره. تو يه كوچولوي پررويي
بعضيا خيلي كه نه اما خوبن! فقط زمان باعث ميشه بشناسمشون! يه وقتايي هم زود دير ميشه! چرا؟

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 0:0  توسط مهسایی 

5

ديروز: دختر همسايه شباي تابستون گاهي مي اومد روي بوم

امروز: دختر همسايه تو ماشين دوست پسرش از جلوي در خونه مون رد ميشه

و بوغ ميزنه و به كون من آس وپاس مي خنده

كجان اون بامراماي ديروز؟
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 0:0  توسط مهسایی 

4

بارونه قشنگيه
دل گرفته ي مام قشنگه
اين دل ديگه دل نميشه
دله رو كندم جاش يه سنگ گنده گذاشتم
به جون مسا ميخام اين جوري نشه! اما نميتونم
مسا تو نديد بگير همه ي اينا رو باشه؟
يه كمم تقص بازياتو بذا كنار
مسا تو خوب بودي ... خوب بمون ... انگار فقط تو موندي
بذا بخنــــــــــدم خو؟؟؟؟
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 0:0  توسط مهسایی